تبليغاتX
بهترین وبلاگ ایرانی

بهترین وبلاگ ایرانی

ok2ok

کلید های طلایی

1-خواستار سعادت دیگران بودن بزرگترین خوشبختی هاست.

2-تربیت، یگانه هادی بشر به سوی رستگاری است و تنها عامل سعادت است.

3-کسی که بتواند از بدبختی ها و نومیدیهای زندگی که دیگران از آن می نالند برای خود خوشی تولید کند و از آن 4-برخوردار شور ، خوشبخت است .

5-خوشبختی ، نشاط و شادی مسری است ؛ بنابراین همواره کوشش کن که خود را در میان افراد خانواده ، دوستان 6-و آشنایان گشاده رو و دلشاد و خوشبین جلوه گر سازی  .

7-در منتهای محنت (رنج) و بدبختی به اندک چیزی می توان دلخوش و بی نیاز شد.

8-دوری از مردم شریر ، دریچه سعادت و نیکبختی است .

9-دل دانا در ایام خوشبختی مانند گل نیلوفر نرم است و در هنگام بدبختی مانند صخره کوه قرص و محکم.

10-سعادت گلی است که می تواند از ورزش یک نسیم ضعیف ، افسرده و پژمرده شود .

11-غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک ماست ، ولی کمتر از آنجا می گذریم و آن دل خود ماست .

12-کسی که از چیز کمی احساس خوشبختی نمی کند ، با داشتن همه چیز هم خوشبخت نخواهد بود.

13-کلید سعادت و خوشبختی ما در اختیار پندار، گفتار و کردار ماست .

14-مردم هرگز خوشبختی خود را نمی بینند ،اما خوشبختی دیگران همیشه در جلوی دیدگانشان مجسم است .

15-مقصود از زندگی فقط خوشبختی نیست بلکه تکامل آن است .

16-نیکبخت کسی است که نه از مردن کسی شاد شود و نه کسی از مردن او شاد گردد.

17-نیکبخت آن کسی است که آموزگارش روزگار بوده است .

18-یک راه بیشتر برای خوشبختی وجود ندارد ، آن هم کاستن نگرانی درباره چیزهایی است که مافوق قدرت ما قرار گرفته اند .

19-خوشبخت کسی است که از زندگی دیگران درس عبرت بیاموزد .

20-مرد نیکبخت کسی است که جریان زندگانی را بدون برخورد با تالمات روحی و جسمانی شدید طی کند .

21-بزرگترین سعادت فرار از فلاکت است .

22-خوشبختی خانوادگی طولانی ترین ، محکم ترین و شیرین ترین سعادت هاست .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:58  توسط اکبر  | 

آداب معاشرت

در هر چیزی حد و مرز و حریمی وجود دارد . وقتی  از اندازه گذشت ، صفحه بر می گردد و اوضاع ، به گونه ای دیگر می شود . تحمل نسبت به آزار و زحمت آفرینی همسایه نیز این گونه است . گاهی مزاحمت به حدی می رسد که پایان خط است و حریم ها و حرمت ها دیگر فرو می ریزد ، چون خود همسایه مردم آزار  ، حریم نگه نداشته است . در تاریخ است که مردی خدمت پیامبر رسید و از آزار همسایه اش شکایت کرد . حضرت فرمود : برو تحمل کن . بار دوم که به شکوه آمد و پیامبر باز هم دستور صبر و تحمل داد . آزار همسایه به اوج رسید و خارج از مرز تحمل . وقتی برای بار سوم ،شکایت همسایه کرد ، حضرت رسول چینین راهنمایی و سفارش کرد  :((روز جمعه ،وقتی مردم به سوی نماز جمعه می روند ، تو وسایل و اسباب و اثاث خویش را بیرون بریز و در رهگذر مردم قرار بده ، تا همه آنان که به نماز می روند ، این صحنه را ببینند . وقتی علت را می پرسند ،ماجرا را به آنان بگو  .)) آن مرد نیز چنان کرد . همسایه مردم آزار (که آبروی خود را در خطر دید ) بی درنگ به سوی او شتافت و ملتمسانه از او خواست که وسایلش را به خانه برگرداند و قول داد و عهد و پیمان بست که دیگر آن گونه رفتار نکند .(سفینة البحار-ج1 –ص191)

این نتیجه بی پروایی و قدر نشناسی نسبت به لطف ها و مدارا هاست.

لطف خدا هم با انسان خطا کار مدارا می کند ، ولی...((چون که از حد بگذری ،رسوا کند)). از حلم و بردباری دیگر نباید سوء استفاده کرد و نجابت و بزرگواری دیگران را نباید به حساب ضعف یا بی عرضگی آنان گذاشت .

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:57  توسط اکبر  | 

شرط استخدام در مکروسافت

چندی پیش شرکت ماکروسافت شرطی را برای استخدام گذاشت که در نوع خود جالب بود به این صورت بود که در یک اتاق سه کلید  داریم ودر اتاق دیگر سه لامپ چگونه بفهمیم که هر کلید برای کدام لامپ است می توان فقط  یک بار به اتاقی که لامپ است رفت و مشهاده کرد

جواب:

یک لامپ را یک دقیقه روشن کرده سپس خاموش کرده و دیگری را روشن کرده سپس به اتاق لامپها رفته به لامپها دست زده لامپی که یک دقیقه روشن بوده داغ است لامپ یک است لامپی که روشن است لامپ دو و لامپی که خاموش است لامپ سه است

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:57  توسط اکبر  | 

پرسپولیس

تو دنياي ِزمين و تـــــــــوپ رنــــــــــــگي
يه پرسپــــــــــــــوليس داريم به چه قشنگي
***************************************
اســــــــم قشنگش روي تخت جمشــــــــــيد
از اون قديم نديـــــــــــما مي درخشيــــــــد
*******************************************
رنگ آتيش غيــــــــرت پيــــــرهنـــــــش
مياره افتخــــــــــــــــــار واســـــــه ميهنش
**************************************
طرفداراش ســـــــر به فلــــــــک مي کشن
عاشـــــق ِرنـــــــــــگ ِمث ِآتيشِــــشَــــــن
**************************************************
 دفاع ِمحکمـــــــــش مث ِيـــــه سّـــــــــــده
هـــــــر کســــــي از جونش نـــــذاره، ردّه
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:57  توسط اکبر  | 

جوانى ادعا مى كرد كه قبلاً هم زندگى كرده است

جوانى ادعا مى كرد كه قبلاً هم زندگى كرده است... و دانشمندان شكاكى كه او را تست مى كردند شكست را با تلخى تمام پذيرفتند. اين موردى بود كه نه قادر به توصيف و توضيح آن بودند و نه مى توانستند آن را تكذيب كنند.

والدين «شانتى دوى» خانواده اى از طبقه متوسط جامعه بودند كه در شهر دهلى هندوستان در آرامش زندگى مى كردند، تا اينكه در سال ،۱۹۲۶ « شانتى» ديده به جهان گشود.. در ابتداى تولد هيچ چيز غيرعادى نبود. اما...

همچنانكه او بزرگتر مى شد و دوران كودكى را پشت سرمى گذاشت مادرش متوجه شد كه فرزندش دچار گيجى و سردرگمى است وقتى كمى بيشتر به كارهاى او دقت كرد، به نظرش رسيد كه او با يك شخص خيالى مشغول صحبت و گفت وگو است.

او هفت سال بيشتر نداشت با اين حال والدينش در مورد سلامتى عقل او نگران شدند.. در همان سال بود كه شانتى كوچك به مادرش گفت قبلاً در شهر كوچكى به نام موترا زندگى مى كرده است و به توصيف خانه اى پرداخت كه روزگارى در آن زندگى كرده است.. مادر شانتى گفته هاى دختر را براى پدربازگو كرد و پدر نيز فرزندش را پيش پزشك برد. بعد از اينكه «شانتى» داستان عجيب خود را براى پزشك گفت؛ او تنها سرش را تكان مى داد. اگر اين دختر دچار بيمارى عقلى بود مورد بسيار نادرى به شمار مى رفت و اگر چنين نبود دكتر جرأت بيان حقيقت را نداشت.. دكتر به پدر شانتى توصيه كرد گه گاه سؤالاتى را از دخترش بكند و اگر پاسخهايش همچنان يكسان بود، مجدداً به وى مراجعه كنند.

«شانتى» هرگز داستانش را تغيير نداد. تا اينكه به سن ۹ سالگى رسيد. در اين مدت والدين پريشان حال او ديگر از حرفهايش متعجب نمى شدند زيرا با بى ميلى پذيرفته بودند كه دخترشان ديوانه شده است.

سال ۱۹۳۵ بود. روزى شانتى به والدينش گفت او در موترا ازدواج كرده و سه فرزند به دنيا آورده است. سپس مشخصات كودكان او خود نام آنها را گفت و ادعا كرد نام خودش در زندگى قبلى اش «لوجى» بوده است اما والدينش تنها مى خنديدند و اندوه خود را پنهان مى كردند.

در يك بعدازظهر كه شانتى و مادرش مشغول آماده كردن عصرانه بودند، كسى در زد و دختر به طرف در دويد تا در را باز كند. اما بازگشت وى بيش از حد معمول طول كشيد. شانتى به غريبه اى كه روى پله ها ايستاده بود، خيره شده بود او گفت مادر! اين مرد پسرعموى شوهرم است. او هم در شهر موترا در محلى نه چندان دورتر از منزل ما زندگى مى كرد.

آن مرد واقعاً در شهر موترا زندگى مى كرد و آمده بود تا در مورد كارى با پدر شانتى گفت وگو كند.. او شانتى را نمى شناخت اما به والدين دختر گفت پسرعمويى دارد كه همسر او لوجى نام داشت و ۱۰ سال قبل، هنگام به دنيا آوردن فرزندش جان خود را از دست داد.

والدين دلواپس و پريشان شانتى داستان عجيب دخترشان را براى او تعريف كردند و مرد غريبه نيز موافقت كرد در مراجعت بعدى خود به دهلى پسرعمويش را همراه بياورد تا ببينند شانتى او را مى شناسد يا خير.

دختر جوان از اين موضوع اطلاع نداشت، اما زمانيكه مرد غريبه وارد شد، شانتى به سوى او رفت و با صداى لرزان وبعض آلود گفت اين مرد شوهرش است كه پيش او بازگشته است. والدين شانتى به همراه مرد كه كاملاً گيج و متحير شده بود نزد مقامات رفتند و داستان باورنكردنى خود را بازگو كردند. دولت هند تيم مخصوصى از دانشمندان تشكيل داد تا در مورد اين موضوع كه توجه عموم را به خود جلب كرده بود؛ بررسى و تحقيق به عمل آورد.. آيا شانتى واقعاً صورت تناسخ يافته لوجى بود؟

دانشمندان شانتى را با خود به شهر كوچك موترا بردند. هنگامى كه وى از قطار پياده شد مادر و برادرشوهرش را شناخت و نام آنها را به زبان آورد و به راحتى با زبان محلى موترا با آنان گفت وگو كرد. در حاليكه والدينش فقط به او زبان هندى آموخته بودند. دانشمندان با حيرت فراوان به آزمايشاتشان ادامه دادند. آنان چشمان شانتى را بستند و او را سوار كالسكه كردند. شانتى بدون تأمل، راننده را در شهر هدايت مى كرد و مشخصات مهم هر ناحيه اى را كه از آن عبور مى كردند، توصيف مى كرد و او به راننده گفت كه در انتهاى كوچه باريكى توقف كند.

او گفت: اينجا مكانى است كه من زندگى مى كردم. هنگامى كه چشمانش را گشودند او پيرمردى را ديد كه جلوى خانه نشسته بود و سيگار مى كشيد. شانتى به همراهانش گفت: آن مرد پدر شوهرش است! در واقع آن مرد پدر شوهر لوجى بود. شانتى بطور باورنكردنى دو فرزند بزرگترش را شناخت. اما كوچكترين آنها را كه تولدش به قيمت زندگى لوجى تمام شده بود، نشناخت.

دانشمندان عقيده داشتند كودكى كه در دهلى به دنيا آمده به نحوى زندگى خانواده اى را با تمام جزييات به ياد مى آورد. گزارش آنها حاكى از اين بود كه هيچ نشانى از فريبكارى وجود ندارد و همچنين براى آنچه كه ديده اند نمى توانند دليل و توضيحى ارائه دهند.

داستان كاملاً مستند شانتى دوى كه اكنون به عنوان كارمند دولت در دهلى نو زندگى آرامى دارد در پرونده هاى پزشكى و دولتى به ثبت رسيده است. در سال ۱۹۸۵ وى در پاسخ به سؤال متخصصين گفته بود. ياد گرفته است تا خودش را با زندگى در زمان حال تطبيق دهد و اشتياق ديرينه او به گذشته عجيبش، آن چنان مزاحمتى براى اوايجاد نكرده است

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:46  توسط اکبر  | 

روانپزشک

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید
که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و
یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.

روان‌پزشک گفت:

حال شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشه؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:44  توسط اکبر  | 

پند های بیل گیتس

بیل گیتس، مالك و رئیس سابق"مایکروسافت"، طی یک سخنرانی كه سابقا یعنی در زمانی كه ریاست مایكروسافت را عهده دار بود، در یکی از دبیرستان‌های امریکا انجام داد، او در این سخنرانی نكاتی را خطاب به دانش‌آموزان یادآور شد و گفت: "در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند".

بیل گیتس فردی است كه موفقیت های چشمگیرش زبانزد خاص و عام است و می توان از تجربیات و نگرش های اندیشمندانه اش درس گرفت. او هفت اصل مهم زندگی که دانش‌آموزان در هیچ دبیرستانی فرا نمی‌گیرند، را بدین شرح بیان كرد :

 اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است سعی كنید با این حقیقت کنار بیائید.

 اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست و شما خودتان باید در بدست آوردن آن تلاش كنید. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آنكه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

 اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما مبلغ فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنكه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمتی در حد انتظارات خودتان برای كسب موفقیت های آینده تان بکشید.

 اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن در یك شركت یا موسسه، متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون او دیگر امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد و در مقایسه با كاری كه انجام خواهید داد تنها منافع خود را مد نظر قرار می دهد.

 اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها یا خیلی از مشاغل ساده با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار "یک فرصت" برای آینده بود.

 اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

 اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان فعال و پرشوری بودند و به قدری که اکنون شما تصور می كنید، ملال‌آور نبودند.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:43  توسط اکبر  | 

سخن بزرگان

آلبركامو : شغل تنها زمانی ارزش و اعتبار دارد كه آزادانه پذیرفته شود .

كارل یونگ : تا چیزی را نپذیریم نمی توانیم تغییرش دهیم .

ناپلئون : صاحب همت در پیچ و خم های زندگی هیچ گاه با یاس و درماندگی رو به رو نخواهد شد .

مارو اكلینز : اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد .

باسیل اس.والش : اگر ندانید كه به كجا می روید , چگونه توقع دارید به آنجا برسید ؟

فیثاغورث : خشم با دیوانگی آغاز می شود و با پشیمانی پایان می پذیرد .

مارك تواین : وقتی هدفمان را از دست می دهیم مجبور هستیم سعی خود را چند برابر كنیم .

اسمایلز : هیچ یك از تمایلات نفس انسانی خطرناكتر از تمایل به تنبلی نیست .

ناپلئون هیل : كسی كه همیشه می خواهد اشتباه دیگران را ثابت كند , آنها را از خود دور می كند .

استون : اندیشیدن تا زمانی كه با عمل همراه نباشد , خلاقانه نیست .

آلبرت هوبارد : بزرگترین اشتباهی كه كسی مرتكب می شود , این است كه دائم از اشتباه كردن بترسد .

اریك باتروورت : هر چه موانع جدی تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پیروزی بیشتر است .

هرشل : یكی از راههای خوشبختی این است كه نسبت به كوچكترین نعمت ها شكرگزار باشیم .

زیگ زیگلر : یك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده .

كلمنت استون : شما همانی هستید كه فكر می كنید .

ناپلئون هیل : اگر باور داشته باشی كه می توانی , حتما می توانی .

فرانسیس بیكن : یك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را می سازد , نه اینكه در انتظار آنها بنشیند .

استون : شجاعت داشته باش تا با حقیقت رو به رو شوی .

حضرت علی (ع) : از دوستی با نادان خودداری كن .

ضرب المثل آلمانی : برای آدم بهانه گیر همیشه بهانه وجود دارد .

ماكسیم گوركی : دروغ آیین اربابان و بردگان , و حقیقت خدای انسان های آزاد است .

ذهن خود را به آن چه می خواهید معطوف كنید نه آن چه را نمی خواهید .

كسی كه در بهار چیزی نكارد در پاییز چیزی درو نخواهد كرد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:33  توسط اکبر  | 

خواب عجیب

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
   مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
   مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
   مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
  فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:28  توسط اکبر  | 

عمر

یک سال هم گذشت به خودم می گویم باورکن این عمر توست که می گذرد ولی باور نمی کنم فقط وقتی به عکسهای نوجوانی و کودکی ام نگاه می کنم تازه میفهمم که عمرم گذشته...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:26  توسط اکبر  |